| 1389/02/16 |
روز معلم |
|
هر صبح چهارشنبه اول وقت توی نمازخانه راهنمایی ( جایی که قبلا ناهارخوری بود و بعد با بازسازی ناهارخوری دبستان تبدیل به نمازخانه شد ) سمت چپ زیر زمین همه رو بی دیوار غربی روی زمین می نشستیم . سال سوم راهنمایی بود 1369 . با " منت خدای را عزوجول ... " شروع شد و تا میانه ای دیباچه رفتیم . شعر ها و نوشته ای نغز و دلنشین بود که تو ی آن دنیای کودکی با ما رفاقت می کرد و دوستی . اما شاید هیچ چیز بیش از یک نیمداره شبیه یک تپه و یک سنگ گرد روی آن که بعد تر فهمیدیم نشان از مثل " تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبذ است " نیست به یادگار نمانده باشد . یادش بخیر ، یاد روزهای بی غم کودکی پای داستان های " علی دوایی " عزیز از طیب حاج رضایی بخیر .
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| 1388/12/08 |
پراکنده |
قول و قرار :
سال 1386 با بچه ها رفتیم مدرسه پایین ( دبستان و راهنمایی ) بعد از کلی صحبت و گپ قرار شد ما عکس هایی که داریم رو به آقای دوایی روی سی دی بدیم و در عوض از مدرسه عکس ها و فیلم ها رو بگیریم . الوعده وف و بردیم براشون اما از اون روز تا حالا زهی خیال باطل اولش کلی پاسکاری شدیم اما الان فهمیدم که خیلی های دیگه هم با این مشکل روبرو شدن و شروط جدید اضافه شده . آقای دوایی الوعده وفا رو برای شما هم گفتن ، مگه نه ؟
خاطره :
سال دوم راهنمایی بودیم ، کلاس طبقه اول ، گوشه کنار کتاب خونه اون موقع که نمی دونم اصلا چرا بود چون تقریبا حق استفاده نداشتیم . فکر کنم بعد ناهار بود ، سر یه موضوع مسخره با یکی از بچه ها ( نام محفوظ ) دعوا کردیم و تا وقتی که ایشون داشت میزد کسی کاری بکارش نداشت و حتی یکی از معلم ها ( اسم ایشون هم بدلایل خاص محفوظ ) داشت نگاه می کرد . تا وقتی که دعوا برگشت و من هم در ازای اون زحمات تو زدن شروع به زدن کردم ، البته که بد میزدم . یهو همون آقا معلم دوست داشتنی اومد و ما ها رو جدا کرد . نفهمیدم چرا اما مثل اینکه تومدرسه هم یه جورایی تبعیض بود . مگه غیر از اینه ؟
خاطره :
یه معلم داشتیم که با بقیه فرق داشت ، ریش پروفسوری مرتب داشت ، لباس تمیز و مرتب می پوشید ، همیشه صورت اصلاح کرده با ریش مرتب داشت ، پیراهنش روشلوار بود اما اتوکشیده و تمیز و از همه مهم تر وقتی صبح میومد از اثر بوی ادکلنی که میزد میشد رد شوپیدا کرد .کاملا یادمه که One man show میزد . سر کلاس واسه اینکه آب دهنش نگره همیشه دستش جلوی دهنش بود . عاشق فوتبال بود و یه استقلالی با کلاس . به ما جزوه لغات ( قرآن ) درس میداد . محمد مهدی خراطی این معلم دوست داشتنی بود .
یادداشت :
نمیدونم چی بنویسم که به کسی برنخوره یا دلگیرنشه اما از این به بعد سعی میکنم جوری بنویسم که اونجوری نشه که بگن هیس !
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| 1387/01/10 |
خانه بر آب |
نمی دونم این مطلب رو چه جوری بنویسم که سو تعبیر نشه اما چون حس میکنم که باید بگم پیشاپیش از همه بابت اینکه ممکنه نوشتم مایه آزردگی شون رو فراهم معذرت بخوام ، دست همه رو می بوسم و به همه ادای احترام می کنم .
الان بیست و پنج سال از روزی که رفتم مدرسه میگذره ، دنیا تو این مدت خیلی فرق کرده . خیلی بیشتر از چیزی که بشه حتی درباره اش اینجا صحبت کرد اما به نظر میرسه تو این دنیا تنها یه چیز عوض نشده ، تفکر حاکم بر مدرسه . نگید مدرسه هم عوض شده که من هم میدونم شده ، حرف من روی تفکر مدیریتی حاکم بنا شده . نگاه کنید تو این مدت چند تا آقای روزبه ، نیرزاده ( خدا بیارمزدشون ، روحشون شاد ) تونیکان به وجود اومدن ؟ چند تا آدم موندگار شدن ؟ کی الان معلم مدرسه است ؟ واقعا فکر کردیم ؟
اون متخصصین و مشاورین و اساتیدی که به پدر و مادر های ما روش تربیت یاد میدادن و خوشبختانه بچه های هم سن ما داشتن الان کجان ؟ هستن تا با شهامت از تئوری هاشون دفاع کنند ؟ بعد از این مدت معلوم شد که تئوری ها چقدر بدرد نخور و پوچ بوده !
چند تا از این آقایون میتونند بیان و از تربیت بچه های خودشون دفاع کنند ؟ واقعا میتونن ؟ بعد این مدت تازه معلوم شده که خانه بر آب ساخته شده بود . اما کی فکر میکنه ؟ اصلا کسی میاد خودشو و سیتم تحت مدیریتش رو نقد کنه ؟ اصلا چشم انداز مدرسه کجاست ؟ میخواد به کجا برسه معلومه ؟ هدف تربیتی چیه ؟ من که مطمئن هستم اول یه تیر شلیک میشه بعد دورش خط می کشیم و میگیم هدف ما همینجا بود !
من هر قدر نگاه میکنم جز نیت خیر و درستی وخوبی تصمیم گیرنده ها چیزی نمی بینم اما کاش گاهی هم کلاهمون رو قاضی می کردیم و میدیدیم کجا وایستادیم .
نشه که بگیم ندونسته رو آب یه برج ساختیم صد طبقه !
|
|
|
|
|
|
|
|
|
گلایه |
چند روز پیش یکی از دوستان تماس گرفت . از کم لطفی دوستان گلایه داشت . تماس تلفنی می گیره ومتوجه میشه دوستان مسافرت هستند و جالب اینکه روز قبل کلی با هم صحبت می کنند اما چیزی بهش نمیگن . این موضوع ناراحاتش کرده بود که چرا مخفی کاری ؟ براش نمونه های دیگه ای رو هم گفتم ، ما حصل این بود که بچه ها شخصیت اجتماعی ضعیفی دارند . با هم از هر دری حرف زدیم ، از رفتار های بچگانه و غلط از رفتار هایی که اصلا از یه آدم سیساله بعید به نظر میان . بگذریم ...
راستی امسال مهر که بیاد بیست پنج سال از روزی که کنار هم تو حیاط استخر جمع شدیم میگذره . بد نیست به یاد وقتی که با هم بودیم دور هم جمع بشیم ، دوستان اگر کسی پیشنهاد یا کمکی میتونه انجام بده دریغ نکنه .
|
|
|
|
|
|
|
|
|