یا هو

درباره من

---------------------------------------------
نام:
مصطفی باغشاهی
موقعيت:
آنچه که یک انسان را میسازد حوادثی ایست که در زندگی .....
مشاهده جزئيات
پستهاي اخير
---------------------------------------------
HACKED BY seigneur
ما مسیحی شده ایم ( قسمت دوم )
ما مسیحی شده ایم ( قسمت اول)
قیاس بنفس میفرمایید
الآن وقتشه آقای گورسگی
آیا ما لایق عاشقی هستیم
واقعه ایکه دنیا را لرزاند
چرا باید نماز بخوانیم
چه کشکی چه پشمی
یادی از کریم سر پولکی
داستان غم انگیز گلد کوییست
وقتی یک نوشابه میخوریدأ
چه بخوریم و چه نخوریم
---------------------------------------------
لينکهاي دوستان
---------------------------------------------
---------------------------------------------
آرشيو مطالب
---------------------------------------------
تعداد بازديدکنندگان: 6077
---------------------------------------------
 
1389/08/25
HACKED BY seigneur

HACKED BY seigneur

ar_gi84@yahoo.com

THANXS TO :

Ali.Erroor /


BY MOTAKHASES SECURITY TEAM

IRANIYAN HACKERS!




iraniyan have been fucking all uk and all amrica
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 05:42 نظر دوستان(0)
1389/08/24
ما مسیحی شده ایم ( قسمت دوم )
به همه عزیزانم که مطالعه این بحث واقعی را شروع کرده اند توصیه میکنم از قسمت اول خواندن را شروع کنند تا رشته کلام از دستشان در نرود .

گفتم این خود یک بحث ریشه ای دارد که باید از اول به آن توجه داشته باشی بهتر نیست یک استکان چایی درست کنی من ندیدم با یک مهمان که از در وارد میشود اینطور رفتار کنند عذر خواهی کرد و رفت توی آشپزخانه و میوه و شیرینی و چای آورد و مقابلم نشست و گفت بهر صورت من انتخاب خودم را کرده ام
گفتم مبارکه پس من چایی را که خوردم میرم و تو هم بپرداز به دین ات . خندید و گفت من پرداخته ام خبر نداری . چای را مزه مزه میکردم که تلفن اش زنگ زد برداشت و بلند بلند شروع به حرف زدن کرد
پس از سلام و احوال پرسی و خوش بشی کوتاه گفت مریم جون اگه دلت میخواد با یک آدم آگاه با جنبه بحث دینی کنی همین الان بیا خونه ما طرف انقدر بلند حرف میزد که صدایش را بخوبی می شنیدم او میگفت بیخود خودت را مضحکه این وان نکن عیسی بدین خودش موسی بدین خودش تو فقط با براه انداختن بحث دین تخم شک را در دلت میکاری تو که خودت بمن میگفتی چندین بار تصویر و سایه حضرت مسیح را روی دیوار اتاقت دیدی خندید و گفت اتفاقا دیشب همانجاییکه عکس مسیح را میدیدم بجای عکس او یک خرگوش دیده میشد مریم هم بلند بلند خندید و گفت اون دیگه عکس خودت بوده . چند دقیقه دیگر هم حرفهای متفرقه بین اندو رد و بدل شد و خداحافظ
رو بمن کرد و گفت خوب در مورد سنگسار میگفتی
گفتم : وقتیکه مردم دین نداشتند و هنوز پیامبر و امامی رهبریت انها را بعهده نگرفته بود آنها با قانون از خود در اورده ای زندگی میکردند بنام سنت که انهم حاصل تجربیات خوب و بد گذشتگانشان بود وقتی که پیامبران از طرف خدا مامور آوردن پیام شدند میزان پیامها بسیار محدود و معدود بود بعنوان مثال خداوند ده فرمان کلی را برای حضرت موسی بر سنگ نوشت در صورتیکه مردم به قوانین بیشتری نیاز داشتند بهمین دلیل هم پیامبران و هم مردم آموختند که آنچه که نیاز دارند اول از دستورات خداوند برداشت کنند و اگر موردی پیش آمد که در کتاب خدا نبود از قانون سنت آنرا جایگزین کنند . پیامبران نیز امدند و قوانین سنت ها را بنوعی با آگاهی هاییکه بصورت غیر وحی از جانب خدا به انها داده شده بود پالایش کردند و عملا سنت ها هم شد یک قانون نانوشته قابل اجرا گفت وارد این جزییات نشو دارم خسته میشم از سنگسار بگو
گفتم اگه حوصله کنی داریم بهش نزدیک می شیم چون فعل زنا در تمام ادیان مذموم بوده و متاسفانه امروزه بجز کشورهای اسلامی در خیلی از کشورها دیگه نیست سنت یهودیان و حتی قبل از آنها در خصوص مجازات زنا سنگسار بوده و تا جاییکه من خبر دارم الان هم هست البته درسته که اجرا نمیشه ولی ندیدم در کتب دینی یهودیان که دستوری امده باشد و حکم سنگسار را نقض کرده باشد . طبعا دین اسلام که ادامه دین مسیحیت و مسیحیت ادامه دین یهودیت بوده به این سنت وفادار مانده فقط یک اتفاق در زمان حضرت مسیح انهم نگفت که این کار نشود بلکه آن بزرگوار برای آموزش مردم قضاوت را بعهده خود آنها گذاشت و آن باین صورت بود که یکروز مردم زن فاحشه ای را نزد حضرت مسیح می آورند که در مورد او حکم سنگسار اجرا شود یعنی اینکه تا آنروز این کار در آن دیار انجام میشده البته بعضی تاریخ ها میگویند آن زن مریم مجدلیه بود بهر حال حضرت وقتی آن زن را در مقابل خود و مردم می بینند گویا با دست بر روی خاکها پیش روی خود خط میکشیدند خطاب به مردم میگویند خوب همه سنگها را بردارید و همانطور که سرشان پایین بوده میگویند که هر کس گناهی نکرده این زن را سنگسار کند مورخین اینگونه نوشته اند که وقتی ایشان سرشان را بلند میکنند می بینند که همه رفته اند این کار حضرت تحول عظیمی در روحیات فواحش و مردم ایجاد میکنه
گفت : پس می بینی انتخاب من درست بوده گفتم بهتر است سوء استفاده نکنی برای اینکه از مرحله پرت نشوی بهت توصیه میکنم همواره آن مثل بچه که در ابتدای بحث برایت گفتم فراموش ات نشود شرایط حضرت مسیح با تمامی پیامبران فرق داشت اول اینکه او فرزند حضرت مریم بود با آن معجزه سخن گفت در گهواره دوم اینکه او نوه عمران یکی از روحانیان تراز اول یهود بود سوم اینکه مسیح نیامده بود که مردم بت پرست را موحد کند او امده بود که دین یهودیت را ارتقا درجه بدهد کما اینکه همین امروز وقتی به یهودیان میگویی چرا وقتی مسیح امد اجداد شما مسیحی نشدند میگویند مسیح همان ( یسوع) است که در کنیسه ها درس یهودیت میداد و انکس که قرار است بیاید و دینی جدید بیاورد هنوز نیامده ضمن اینکه تا زمانیکه محمد (ص) مبعوث نشده بود تا قران را بیاورد و در آن به پیامبر بودن حضرت مسیح تصریح شود حتی خود پیروان مسیحیت شک داشتند که واقعا او یک پیامبر باشد حال می بینی که اسلام چه خدمت بزرگی به مسیحیت کرده بگذریم بهمین دلیل که گفتم سنگسار در زمان حضرت مسیح بصورت موقت به یک سنت تبدیل شد در صورتیکه این فعل سنگسار بعد از مسیح همچنان در میان یهودیان و اعراب جاری بود مثل ختنه که در قران نیز بآن اشاره شده که از زمان حضرت ابراهیم ادامه داشت تا اینکه حضرت مسیح با عمل نکردن به آن بنوعی این حکم خدا را بصورت سنتا عوض و رایج کرد باز نه اینکه آنرا نقض کند چرا که بعد از حضرت مسیح در قران جهت توجه بیشتر به آن تاکید شده است .
بهش گفتم انشالله که لب کلام را درک کرده باشی و اجازه بدهی من یواش یواش برم چون یکساعتی میشه که دارم حرف میزنم گفت : راستش اگه میخواهی کاری خدایی بکنی منو از این شک و دو دلی نجات بده کله ام پر از سئوال بدون جوابه
گفتم : چون تو یک چیز دیگه رفته تو سرت تا فردا هم من حرف بزنم بجایی نمیرسیم بهتر اینکه که صبر کنی تا زمان همه چیز را درست کنه
گفت میخواهم یک قولی بمن بدی گفتم چه قولی گفت اینکه یک فرصت دیگه بذاری که مریم هم بیاد و سه تایی بحث کنیم کمی مکث کردم و گفتم باشه بلند شدم و خداحافظ

پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 14:39 نظر دوستان(0)
ما مسیحی شده ایم ( قسمت اول)

وقتی این جمله را میگفت انتظار داشت عکس العمل خاصی را از من ببیند ولی بر خلاف انتظار او با بی تفاوتی بهش گفتم من برای شنیدن این حرف باینجا نیامده ام
گفت : اتفاقا من برای اینکه این مطلب را بهت بگویم ازت خواستم که بیایی
گفتم : ولی پشت تلفن حرفت چیز دیگری بود
گفت : درسته ولی اگر میدانستی بخاطر این حرف میخواهم ببینم ات نمی امدی
گفتم : اصلا اینطور نیست ولی خوب حالا چرا میون اینهم مذهب رفتی بسراغ مسیحی شدن چرا زرتشتی یا یهودی نشدی
گفت : این قران کتاب شعره محمد هم پیغمبر نیست یک شاعره
گفتم : ببین من بهت توصیه میکنم بپردازیم به حرفهای دیگه تو همانقدر از مسلمانی میدانی که از مسیحیت و سایر ادیان بهمین دلیل بخاطر اینکه این حریم اعتقادی ات محفوظ بمانه بهتره هرچه هستی در دلت نگهداری چون من شک ندارم پس از مدتی باز نظرت عوض خواهد شد
گفت بهیچ وجه
بهش گفتم بیادت میارم چند سال پیش که باهم کیش بودیم فکر میکنم دیماهی بود که تهران برف زیادی باریده بود و کیش هوا مثل بهار بود بهت گفتم بیا تا باهم در شهر پیاده چرخی بزنیم تو بی توجه به حرف من در بالکن هتل نشستی و با صدای بلند شروع کردی به خواندن دعای توسل طوریکه صدای همسر مرا در اوردی که کمی آهسته تر بخوان مردم کوچه و بازار همه اش به بالا نگاه میکنند یا اینکه وقتی از سفر حج تمتع برگشته بودی چنان رویت را پوشانده بودی که همه مانده بودند که آن بی حجابی ها کجا و این پوشیدگی ها کجا بهر صورت اگر فکر میکنی که باز فکر ات تغییر نمیکند به همه بگو مسیحی شده ای در غیر اینصورت بنظر من باز میبایست در اعلام این تغییر دین کمی با احتیاط رفتار کنی البته خوب میدانی که در دین اسلام قوانینی سخت گیرانه ای در خصوص اینگونه تغییرات عقیدتی تعریف شده
گفت : خیلی برام مهمه که نظر قطعی تو را بدونم راستش تصور نمیکردم که اینقدر نسبت به این بقول خودت تغییر موضع من بی تفاوت باشی
گفتم راست میگویی اگر چند سال قبل بود شاید عکس العمل خاصی نشان میدادم ولی امروز فکر میکنم کمی عاقل تر شده ام . ادامه دادم این حرف تو حرف امروز و دیروز نیست این حرفها چندین هزار سال سابقه مشابهت دارد چرا که در زمان تمامی پیامبران مردم میگفتند ما از دین پدرانمان دست برداریم ، حتی خداوند هم در قران باین نکته چندین بار اذعان دارند علت اش هم این است که همه ما دین مان دین پدر و مادرمان است و کمتر کسی را میتوانی پیدا کنی که با تحقیق دین اش را انتخاب کرده باشد بهمین دلیل است که باز خداوند در قران میفرمایند بگویید اسلام اوردیم نگویید ایمان آوردیم
خیلی خوب است که تو شروع کرده ای تحقیق کردن و کور کورانه چیزی را که از بچگی بهت دیکته کرده اند نمیخواهی بپذیری ولی اینکه فکر میکنی آنچه که انتخاب کرده ای بهترین است جای بحث دارد بنظر من بهتر بود ابتدا همین اسلام را که یکروز حاضر بودی شکم همه را بخاطر ان جر بدهی بیشتر مطالعه میکردی و بعد ادیان دیگر را ، تازه پس از اینکه تحقیقاتت کامل میشد می امدی قوانین انها را با هم مقایسه میکردی
گفت : خوب تو که اینکار را کرده ای بگو به چه نتیجه ای رسیده ای
گفتم : راستش من فرق زیادی بین ادیان نمی بینم ده فرمانی که خداوند به موسی وحی کرد در تمام ادیان بهمان صورت است و اعتبار دارد فقط این سلیقه های آدمهاست که شکل و شمایل دین ها را عوض کرده . تو فکر میکنی خداوندی که از رگ گردن به ما نزدیکتره قران یا انجیل و یا تورات را طوری نازل کرده که حتما یک مفسر هم باید باهاش باشه حال اگر یک جماعت صد نفری توی کویر یا یک مکان دور دست باشد که هست و مثلا هیچ آخوند و یا کشیشی انجا نداشته باشند پس نباید بتوانند از توی قران یا انجیل راه راست خود را پیدا کنند هان ؟ می بینی که این مطلب نه با منطق ادمی میخوانه و نه با اصول نظری حاکم بر جامعه
گفت پس چرا خدا انیقدر در فرستادن پیامبران و کتابهای اسمانی تنوع قایل شده
گفتم : خداوند همه چیز را بر اساس شرایط موجود حاکم بر کره زمین نازل کرده تو فکر کن روی این کره باین بزرگی دو نفر بیشتر زندگی نمی کنند ( آدم و حوا ) اگر قرار بود انها صد سال زندگی بکنند و مثلا قانون محرمیت را نیز رعایت کنند پس از گذشت دویست سال دیگر موجودی روی کره زمین باقی نمی ماند بهمین دلیل حتی اگر تو هم قرار بود برای یک کره ای این چنینی قانونی بگذاری می امدی و عمر های ساکنان انرا بالای هزار سال قرار میدادی تا بیشتر زاد و ولد کنند ضمن اینکه کاری میکردی که ازدواج بین خواهران و برادران و کلا محارم مجاز باشد تا انها نیز به بالارفتن تعداد انسانها کمکی کرده باشند . یک مثال ساده تر بزنم تو یک کودکی که از مادر متولد میشود را در نظر بگیر مادر ابتدا باو شیر میدهد سپس باو اجازه میدهد انگشتش را بمکد بعد انگشت او را از دهانش در می اورد و بجای ان یک پستانک دستش میدهد وقتی او شروع میکند به غذا خوردن مادر اجازه میدهد غذایش را حتی با دستش هم بخورد ولی بعد از اینکه او غذا را شناخت قاشق دستش میدهد خلاصه هرقدر میزان اگاهی طفل بالاتر میرود مادر یک صفت یا ابزار را از دست او میگیرد و یک چیز بهتر را بدست او میدهد تا او بهتر تکامل پیدا کن . خدا وند هم در مورد ما انسانها و تمام قوانین حاکم بر کائنات اینگونه رفتار کرده اند تو در قران خوانده ای که نوح نهصد وسی سال عمر کرد ، وقتی ما عمر نوح را با عمر خودمان مقایسه میکنیم تعجب میکنیم ولی باید بدانی که مردم زمان نوح نیز مانند نوح عمرهای طولانی داشتند کما اینکه یهودیان در کتاب تاریخ انبیا از قول مورخان خود اینگونه نوشته اند که خداوند پس از طوفان نوح بخاطر اینکه مردم را تنبیه کرده باشد عمر انها را از بالای ششصد هفتصد سال به ماکزیمم دویست سال تقلیل داد حتی اینگونه نوشته اند که حضرت ابراهیم صد و هفتاد و پنج سال و سارا همسر ایشان صد و بیست و پنج سال عمر کرد . ضمن اینکه بر اساس همین نوشته ها ازدواج با محارم در زمان حضرت ابراهیم نیز منع نشده بوده برای اینکه در جایی از انجیل عهد عتیق میخوانیم که حضرت ابراهیم بعد از اینکه از لوط پسر عموی خود جدا میشود با خانواده اش بطرف شهری که حاکم ثروتمندی داشته میرود و چون سارا زن زیبایی بوده باو میگوید در شهر اگر بفهمند تو همسر من هستی مرا خواهند کشت لذا تو به همه بگو که خواهر من هستی ، همین اتفاق هم می افتد زیبایی سارا باعث میشود او نزد حاکم محبوب گردد و از این بابت به ابراهیم ثروت زیادی برسد تا جاییکه حاکم تصمیم میگیرد که با سارا ازدواج کند که او میگوید که ابراهیم همسر من است نه برادرم حاکم باو میگوید چرا بمن دروغ گفتید آندو میگویند ما دروغ نگفته ایم چون خواهر و برادر هم هستیم . حتی در اغلب ترجمه های فارسی قران خودمان وقتی که حضرت ابراهیم از پدرش نام میبرد اینگونه مینویسند که ابراهیم از پدرش ( عمویش ) اذر خواست که بت پرستی را کنار بگذارد
خوب اگر بپذیریم که هرقدر انسان بیشتر تکامل می یافت خداوند از نظر دستورات دینی قوانین الک شده بیشتری را به مردم پیشنهاد میکردند پس حرف دور از منطقی نزده ایم و اینجاست که فرستادن قران بعنوان آخرین کتاب و آخرین دین کاملا عقلانی تر است
باز توصیه میکنم برای اینکه بیشتر مفهوم حرف مرا بفهمی به مثال ان طفل که زدم بیشتر فکر کن
گفت : میدانی که من خیلی اسلام را دوست داشتم حتی مدتی کلاس قران رفتم - یک دوره عرفان را هم گذراندم در همان موقع که دنبال خواندن قران بودم کلاس تفسیر هم میرفتم ولی این بگیر ببند هایی که آخوندها میگویند اصلا توی کتم نمیره
گفتم مثلا : گفت مثل حجاب و سنگسار و اینها
گفتم : تو از کجا میدانی در سایر ادیان مسئله حجاب لحاظ نشده هان أ تازه یک مسئله که اصلا کسی بهش تا حالا توجه نداشته را برایت بگویم تقریبا نود و نه درصد عکسهاییکه در کتابهای تحقیقاتی از روح های متجسد شده که مربوط به خانمهاست گرفته شده همه آنها یک حریر نازک بر سر دارند ضمن اینکه خداوند در قران صراحتا باین مسئله تاکید دارند که زنها میبایست زیور های خود را از نامحرمان بپوشانند و فقط محارم انها که تک تک در قران از آنها نام برده شده میتوانند آنها را بدون روسری و چارقد ببینند ضمن اینکه وقتیکه من با هموطنان سایر ادیان نیز که دستی بر آتش دین داشتند صحبت میکردم کسی را ندیدم که بگوید در دین انها عملا حجاب وجود ندارد
گفت : اگر این حرف درست است پس چرا خارجی ها همه اینطور لخت و پتی هستند
گفتم : این رشته سر دراز دارد تو میدانی تا همین شصت هفتاد سال پیش در همین کشورهای باصطلاح پیشرفته اگر کسی با مایو تو خیابان می امد میگرفتندش میدانی که در همان وقت هم مثل خیلی از کشورهای امروز دنیا زنها اصلا حق رای و شرکت در مجامع سیاسی را نداشتند متاسفانه اغلب مردم ما فقط ظاهر قضیه را می بینند و اگر کمی وقت بگذارند و تاریخ را مطالعه کنند می بینند اصلا نه کلیساها و نه کنیسه ها و سایر مجامع دینی حاضر دنیا همین امروز هم اگر قدرت میداشتند باز سعی میکردند زنها را به حجاب اولیه دین خودشان باز گردانند چرا که حجاب نیز به مثل دین ما برای انها هم اجباریست . و خدایی اش اگر از همان روزی که به زنها اجازه اینگونه ولنگاری در خارج داده شد داده نمیشد امروز آنها میتوانستند اینگونه برهنه در ملا عام ظاهر شوند و خدا میداند وقتی انها برای جلب توجه آخرین تکه پوشش محافظ بدنشان را هم در آوردند که آوردند بعد چه کار میخواهند بکنند
گفت : در این مورد حق باتوست وقتی ما انگلیس بودیم من هر طور لباس میپوشیدم و ارایش میکردم هیچ کس بمن نگاه زیر چشمی هم نمیکرد و مانده بودم که دیگر چکار میبایست بکنم که مورد توجه قرار بگیرم
خوب در مورد سنگسار چه میگی
ادامه دارد
=========================================
ده فرمان حضرت موسی
1- خدایی غیر از من نخواهی داشت
2-نام خدای خود را به باطل نخواهی برد
3- روز شنبه را مقدس خواهی شمرد
4- روز شنبه کار نخواهی کرد
5- پدر و مادرت را گرامی خواهی شمرد و داشت
6- زنا نخواهی کرد
7-شهادت دروغ نخواهی داد
8-دزدی نخواهی کرد
9- قتل نخواهی کرد
10 - به خانه همسایه و همسر و کنیز و احشام او تعدی نخواهی کرد
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 14:35 نظر دوستان(0)
1389/08/18
قیاس بنفس میفرمایید
قدیم ها وقتی بعضی ها از واژه قیاس بنفس استفاده میکردند معنی انرا خوب نمیدانستم مثلا یکی میگفت قیاس بنفس میفرمایید نمیدانستم منظورش چیست کما اینکه اغلب جوانان ما هم امروز معنی این جمله را نمیدانند
همه ما با معیارهای خاصی در زندگی بزرگ شده ایم بعنوان مثال یک انگلیسی وقتی میخواهد پارچه ای را اندازه بگیرد میگوید سه یاردو دو فوت ما میگوییم سه متر و دو سانت یکی دیگر میگوید سه قد و چار وجب ، کدام یک درست میگویند بله درست حدس زدید ، همه
همه ما حرفها ، اتفاقات ، افعال اطرافیانمان را با متری اندازه میگیریم که در هنگام تربیت شدن بدست ما داده اند بهمین دلیل است وقتی به کسی که راست میگوید میگوییم دروغ گو او برای پاسخ دادن به حرف ما از اصطلاح ( قیاس به نفس میفرمایید ) استفاده میکند یعنی من را با خودتان قیاس میکنید به لسان ساده یعنی با متر خود مرا اندازه میگیرید . یاد خاطره ای خالی از لطف نیست در همسایگی ما استاد دانشگاهی زندگی میکرد بنام فقیهی که بسیار مرد با تجربه و پخته ای بود روزی یکی از زوجهای ساکن که اختلاف داشتند پیش ایشان امدند برای اینکه بین شان داوری شود آن مرد بزرگ از من و دو تن از همسایگان که تجربه ای داشتیم نیز دعوت کرد که در این جلسه حضور بهمرسانیم که ما هم رفتیم وقتی اندو نفر حرفهایشان را زدند اقای فقیهی شروع کرد به نصیحت کردن اندو در این هنگام همسر اقای فقیهی در حالیکه سرش را زیر انداخته بود ارام میخندید و با انگشت بر روی قالی میزد ابتدا ما اصلا باین کار توجه نداشتیم تا اینکه اقای فقیهی یکباره از کوره در رفت و گفت خانم خواهش میکنم اینکار را نکنید و بهتر است بروید و برای مهمانان چای بیاورید . خانم مربوطه باز در حالیکه میخندید بلند شد و رفت راستش من پیش خود گفتم که یعنی چه این خانم که کاری نمیکرد این رفتار از یک مردی با این سن انهم در حضور ما خیلی بد بود حتما حاضرین دیگر نیز هریک بنوعی مثل من فکر میکردند که در همین میان خود اقای فقیهی بصدا در امد و گفت مرا بخاطر رفتارم ببخشید ولی شما نمیدانستید که این خانم با این کارش بمن چی میگفت ما همه باهم گفتیم خوب چی میگفت
گفت چند روز قبل ایشان با دخترم رفته بودند خرید ، یک پارچه سبز رنگ خریده بودند که من بهشان گفتم چرا پارچه سبز خریدید انها گفتند که اولا این سبز نیست انگوریست خلاصه وقتی اصرار مرا دیدند خانمم بمن گفت خوب اگر این سبز است این رنگ که در قالی بکار رفته چی ایست گفتم خوب اینهم سبز است گفت نه این یشمی روشن است سپس دست روی رنگ سبزی دیگر گذاشت و گفت این چه رنگی ایست گفتم سبز گفت نه این کاهوی ایست فقیهی گفت سرتان را درد نیاروم اینها روی قالی ده جور رنگ سبز بمن نشان دادند و همین الان که دارم من با شما حرف میزنم و بقولی نصیحت میکنم ایشان با همین روی قالی زدن دارد بمن میگوید که تو که نمیتوانی یک رنگ سبز را تشخیص دهی چطور بخودت اجازه میدهی که دونفر را نصیحت کنی آخه همه میدانید که فقط گاو است که رنگها را تشخیص نمیدهد
بگذریم گاهی اوقات ادمها که هر کدام معیارهای خودشان را در دست دارند میخواهند برای ما کاری انجام دهند بعنوان مثال شاگرد سبزی فروشی میخواهد بنوعی علاقه اش را به ما نشان دهد اصرار میکند که اجازه دهیم بار ما را تا دم ماشین بیاورد دوستی دیگر برای اینکه بما نشان دهد به ما ارادت دارد ما را بخانه اش دعوت میکند دیگری نیز برای اینکه نشان دهد سلامتی ما برایش مهم است میگوید برایت عرق نعناع خریده ام و و و همه و همه میخواهند به ما بگویند که برای آنها مهم هستیم لذا وقتی به ما مهری را تقدیم میکنند نیازی نیست که زود متر خودمان را بیرون بیاورم و انرا اندازه بگیریم و بد تر از همه آنرا پس بزنیم یا بخواهیم بزور پول ان کار یا جنس را باو بدهیم چرا که مثلا در معیار ما هر کس برای کسی اگر کاری انجام میدهد یعنی بهش نظر دارد یا برایش نقشه دارد تعریف شده
بد نیست خیلی از وقتها بدیگران اجازه دهیم بما نزدیک شوند این کار چند حسن بزرگ دارد اول اینکه ما را از تنهایی نجات میدهد دوم اینکه آدمهای مختلف مانند آینه های مختلف هستند ، ما میتوانیم در انها عکس العمل کارهای خودمان را ببینیم و خودمان را اصلاح کنیم بهمین دلیل است که آدمهاییکه دوستان زیادتری دارند کم عیب ترند . برای شما پیش نیامده ولی من که بیشتر اوقات تفریحی خودم را در بیابان ها کنار رودخانه ها و دریاچه ها گذرانده ام دیده ام کسانی را که حتی در طول عمرشان ماشین هم ندیده اند لذا وقتی به انها نزدیک میشدم انگار به یک گرگ یا یک سگ نزدیک میشدم آنها بلد نبودند با قاشق غذا بخورند مثل الاغ وقتی بشقابی را جلوشان میگذاشتی روی آن دولا میشدند و مثل همان که از آخور غذا میخورد غذا میخوردند پس ببینید معاشرت چقدر در رفتار و روحیات آدم تاثیر میگذارد
***************

ناتوان ترين مردم كسى است كه در دوست يابى ناتوان است ، و از او ناتوان تر آن كه دوستان خود را از دست بدهد

با مردم آن گونه معاشرت كنيد ، كه اگر مْرديد بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد ، با اشتياق سوى شما آيندكسى كه كردارش او را به جايى نرساند ، افتخارات خاندانش او را به جايى نخواهد رسانيد
( مولی علی علیه السلام )
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 05:02 نظر دوستان(0)
1389/08/16
الآن وقتشه آقای گورسگی

بیستم جولای ۱۹۶۹، نیل آرمسترانگ به عنوان فرمانده ماه نشین آپولو ۱۱،
اولین انسانی‌ بود که بر سطح ماه قدم گذاشت. به لطف فرستنده‌های
تلویزیونی اولین کلمات او به زمین مخابره و توسط میلیون‌ها نفر شنیده
شدند: "این گامی کوچک برای انسان، و جهشی عظیم برای انسانیت است."1
1 THAT'S ONE SMALL STEP FOR MAN, ONE GIANT LEAP FOR MANKIND

ولی‌ درست پیش از بازگشت به ماه نشین، آرمسترانگ جمله معماگونه دیگری را
نیز بر زبان راند: "الان وقتشه آقای گورسکی!"2
GOOD LUCK, MR. GORSKY 2

خیلی‌ از دست‌اندرکاران ناسا با شنیدن این جمله آن را نوعی کرکری خوانی
با یک فضانورد رقیب روسی ارزیابی کردند. اگرچه بعد از تحقیقات معلوم شد
که هیچ فضانوردی، اعم از آمریکایی‌ و یا روسی به نام "گورسکی" در
پروژه‌های فضایی آن دوران وجود نداشته است.

در طول سالیان، افراد زیادی آرمسترانگ را درباره این جمله "الان وقتشه
آقای گورسکی!" سوال پیچ کردند. ولی‌ پاسخ آرمسترانگ همیشه تنها لبخندی
بود و بس. در پنجم جولای ۱۹۹۵، در جلسه پرسش و پاسخی که بعد از یکی‌ از
سخنرانی‌های آرمسترانگ در فلوریدا برگزار شده بود، یکی‌ از خبرنگاران
دوباره این پرسش ۲۶ ساله را از آرمسترانگ پرسید. اینبار در میان تعجب
عمومی‌ آرمسترانگ آماده پاسخگویی بود. وی با اظهار این که آقای "گورسکی"
فوت کرده و به همین دلیل او احساس می‌‌کند که می‌‌تواند راز این معما را
فاش کند، داستان را اینگونه برای خبرنگاران مشتاق شرح داد:

یکی‌ از روزهای سال ۱۹۳۸، وقتی‌ که پسر بچه کوچکی بودم ما ساکن شهرکی واقع
در غرب میانه بودیم ، یکروز به هنگام بازی بیس بال در محوطه پشت خانه‌شان ، ضربه
شدید دوستم توپ را به حیاط خانه یکی‌ از همسایه‌ها می‌‌فرستد و از بخت بد
توپ درست در نزدیکی‌ پنجره اتاق خواب این همسایه‌ها که آقا و خانم گورسکی
نام داشتند فرود می‌‌آید. و من یعنی آرمسترانگ جوان که یواشکی برای برداشتن توپ
داخل حیاط این زوج خزیده بود، صدای فریاد خانم گورسکی را از پنجره اتاق خوابشان به وضوح می‌‌شنود:
"چی‌؟؟ سکس؟؟!
آقا از من سکس می‌‌خوان؟؟! خوب
گوشاتو وا کن آقای گورسکی! هر وقت این پسر همسایمون تونست روی ماه راه بره تو هم میتونی‌ با من بخوابی


و این گفتار آرمسترانگ خطاب به آقای گورسگی باین مفهموم بود که همان پسر همسایه بلاخره پا به کره ماه گذارد
پس حالا وقتشه آقای گورسکی مشغول شو














پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 05:00 نظر دوستان(0)
آیا ما لایق عاشقی هستیم
راستی از عشق چه میدانید
ایا تا بحال عاشق شده اید ایا میدانید فرق بین عشق ورزیدن و دوست داشتن چیست
ایا باین فکر کرده اید که چرا خیلی ها که عاشقانه با یکدیگر ازدواج کرده اند چرا در محیطی سراسر تنفر در حالیکه آخرین نفس های عاشقی را زیر پا لجن مال میکنند از هم جدا میشوند و خیلی ها برای گرفتن انتقام از طرف مقابل ، به بدترین وجه با بازی گرفتن احساسات فرزندانشان یعنی کسانیکه هیچ ارتباطی با ان پیوند نداشتند بدترین ضربه ها به طرف مقابل وارد میکنند راستی این تغییر احساس را میتوان عشق گفت
راستی فرق عشق با دوست داشتن در چیست برای اینکه معیاری بدستتان بدهم مثالی میزنم شما مادرتان را دوست دارید هنگامیکه مادرتان بر اثر بیماری یک چشم و یا یک کلیه خود را از دست میدهد شما با توجه که میتوانید یک چشم و یا یک کلیه خود را باو اهدا کنید میگویید حاضرید تمامی هستی تان را بدهید و مادرتان نجات یابد ولی درست در همان وقت میگویید مامان ناراحت نباش من برایت یک کلیه میخرم ولی در نقطه مقابل اگر این اتفاق برای شما بیافتد بی شک مادر شما اولین کسی خواهد بود که کلیه اش را بشما میدهد البته اینهم نسبی ایست چرا که خیلی از همان مادر ها نوزاد چند ماهه خود را در کنار خیابان میگذارند ولی صفت عشق معمولا در خانمها نمود بیشتری دارد انهم بجهت رقت احساس
اما فرق کلی ایکه عشق با دوست داشتن دارد ایثار است یعنی از جان گذشتن بخاطر معشوق در دوست داشتن علاقه های طرفین همانند دو وزنه در دو کفه هستند طرفین بهمان اندازه همدیگر را دوست دارند که طرف مقابل دارد در صورتیکه در عشق اصلا مهم نیست طرف مقابل همانند عاشق باشد در خیلی مواقع هم بوده که طرف مقابل حتی متنفر هم بوده چه برسد حتی طرف عاشق خود را دوست داشته باشد بهمین دلیل است که اصطلاحا عاشق را کور میدانند
ما چه بخواهیم و چه نخواهیم محکوم بزندگی هستیم البته برای فرار از این محکومیت بجز راههاییکه زاییده تدبیر است راهی دیگر هم وجود دارد که به تمام شدن عمر آدم می انجامد وآن اقدام به انتهار است که هم شجاعتی میخواهد مافوق تمام شجاعت ها و هم دلیلی ما فوق دلیلها که آن دلیل فوق العاده فقط میتواند عشق باشد
یکی از دلایل نرسیدن عشاق بزرگ بهم همین لغت ایثار بوده از لیلی و مجنون گرفته تا رومئو و ژولیت و حتی شیرین وفرهاد داستان فرهاد سنگتراش شاید یکی از عجیب ترین نمود های عاشقی باشد چون در تمام طول مدت عاشقی او معشوق او یعنی شیرین که همسر خسرو پرویز بود نمیدانست که یک همچنین کسی او را تا حد مرگ دوست دارد .
حال خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم



قصه ي ليلي و مجنون
مثنوی نظامی

________________________________________
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 04:20 نظر دوستان(0)
واقعه ایکه دنیا را لرزاند


در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال
مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود. دوي
ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال
هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش
ميشود. كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند،
نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت
را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر
اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت
وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري
وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن
دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ...
چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان
برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم
سراپا تشويق شد. فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده
هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور
از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان
هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو
ساعت و ... در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان
گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از
ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه
آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند
تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم
آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما... بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند
كه خط پايان را ترك نكنند
گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند
و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير
او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي
يابند "جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا
برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط
پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس
نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي
دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را
مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي
زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور
نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر
است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير
مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي
مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر
ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ
لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او
هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به
پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي
ميرود. بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم
نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در
گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي
از كف زدن حركت ميكند و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي
برپا ميشود.40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم
ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس
ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند. شدت كف زدن جمعيت
لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي
نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك
و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند
نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر
شب شده بود. مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن
ندارد، مي افتد. آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح
نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از
نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است. به اين فكر نكرد
كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان
را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او
و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند
ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه
جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است.
او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و
در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:
براي شما قابل درك نيست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:مردم
كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع
كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم. داستان "جان استفن آكواري"
از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه
به سينه نقل شد"حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان
مسابقه چه كسي بود؟" يك اراده قوي بر همه چيز حتي بر زمان غالب مي
آيد.


پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 04:17 نظر دوستان(0)
1389/07/03
چرا باید نماز بخوانیم
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندرآن ظلمت شب اب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که آن تازه براتم دادند
ماه مبارک است و صحبت از روزه داری و در سوگ مولی متقیان نشستن و بامید درک شب قدر که بنا بگفته قران شبی ایست برابر هزار شب یعنی هر گناهی در آن شب هزار برابر و هر ثوابی در آن شب هزار برابر محسوب خواهد شد و شبی ایست که خداوند سرنوشت انسانها را برای یکسال آینده برنامه ریزی مینماید .
در یکی از این شبهای گرانقدر هنگامیکه فارسی سوره ( طه) را میخواندم با جمله ای روبرو شدم که تنم لرزید . در این سوره خداوند سرگذشت نبوت حضرت موسی (ع) را شرح میدهند هنگامیکه حضرت دربیابان با خانواده اش در حال حرکت بودند یکباره می بینند از کوه طور نوری خود نمایی میکند ایشان به خانواده میگویند که من میروم از آن جا آتشی بیاروم تا هم گرم شویم و هم در تاریکی شب راهی برای جلو رفتن پیدا کنیم و هنگامیکه به مرکز روشنایی نزدیک میشوند یکباره صدای مبارک حضرت حق را میشنوند که میگویند
آیه 12 تا 15 سوره طه
من پروردگار توام کفشهایت را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس ( طوی) هستی . و من تو را برای مقام رسالت برگزیدم اکنون به آنچه به تو وحی میشود گوش فراده .
من الله هستم معبودی جز من نیست مرا بپرست و نماز را برای یاد من به پا دار . بطور قطع رستاخیز خواهد آمد میخواهم آن را پنهان کنم تا هرکس در برابر سعی و کوشش خود جزا داده شود
توجه کنید خداوند میفرمایند نماز را برای یاد من به پا دار == نماز را برای یاد من بپا دار
واقعا تنم لرزید یاد زمان جاهلیت خودم افتادم و بحث های احمقانه غرور انگیز و دوستانم که ساعتها با دیگران در باره اینکه چرا باید نماز خواند بحث و جدل میکردند و دلیل های بچه گانه آنها که نماز ورزش است و چه وچه متاسفانه انوقت ها و شاید همین الان کسی نداند که خواندن نماز یک تکلیف است میدانید چرا ؟ اگر از شما بپرسند چه دینی داری چه میگویید
میگویید مسلمانم إ میدانید مسلمان یعنی چه ؟ یعنی تسلیم امر خداوند بودن
یعنی وقتی پذیرفتی مسلمانی پس میبایست فرمانهای خداوند که در قران ثبت است را مو به مو اجرا کنی چرا که در غیر اینصورت دیگر تسلیم نیستی و بالاتر از همه یعنی مسلمان نیستی
چند روز قبل در تلویزیون ماهواره یک نفر مسیحی از کشیش ایرانی ای که تبلیغ مسیحیت میکرد تلفنی سئوال کرد اگر ما نماز بخوانیم و روزه بگیریم آیا خدا گناه ما را می بخشد آن کشیش که مسلمان هم نبود گفت نه دلیلی ندارد که خداوند گناه شما را بخاطر کاری که تکلیفتان است و انجام میدهید ببخشد . عزیزانم شک نکنید خواندن نماز دادن زکات و گرفتن روزه که در تمام ادیان الهی به آن امر شده یک تکلیف است اگر آنرا انجام ندهیم عملا دینی نداریم باز توجه تان را به گفته ذات مبارک پروردگار در سوره طه جلب میکنم
نماز را برای اینکه نشان دهی یاد من هستی بپا دار
نماز را برای اینکه فردا رویت بشود مرا صدا کنی بپا دار
نماز را بخاطر اینکه نشان دهی دینی داری بپا دار
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 03:56 نظر دوستان(0)
1389/06/05
چه کشکی چه پشمی
بلاخره باز اصرار عزیزان جوانم باعث شد که هرچند نسبت به گذشته کمتر ولی در حد مقدورات بنویسم انشالله
میگویند گله داری در میانه دشت و ماهور مشغول چراند گله خود بود که تصمیم گرفت برای فرار از دست گرما به سایه درختی پناه ببرد نیم ساعتی که نشسته بود حوصله اش سر رفت و شروع به بالا رفتن از درخت کرد هنگامیکه درمیان شاخ و برگهای قسمت فوقانی نشسته بود یکباره باد شدیدی وزیدن گرفت هم چنانکه داشت او را به پایین پرتاب میکرد شبان دست به درگاه خداوند بلند کرده وگفت خداوندا اگر از این درخت به سلامتی پایین بیایم گوسفندانم را در راه تو خواهم بخشید دو سه شاخه ای پایینتر که امد دید تکان کمتر شده باز دست به اسمان بلند کرده گفت خدایا شاید گوسفندانم را نتوانم ولی حتما پشم انها را هدیه خواهم کرد باز دو سه شاخه ایکه پایین تر امد احساس امنیت بیشتر کرد باز گفت خدایا شاید پشم گوسفندانم را دروغ گفته باشم ولی حتما کشک انها را در راه تو خواهم بخشید و دست اخر هنگامیکه کاملا از درخت پایین امد یک نگاهی به اطراف کرده گفت
خدایا
چک کشکی چه پشمی
و اینگونه بود که این ضرب المثل از زیان یک شبان جاری شد و به تاریخ پیوست
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 14:16 نظر دوستان(0)
1389/01/04
یادی از کریم سر پولکی
اولین بار او را در قهوه خانه تهرانیها که در ضلع شمالی حرم امام رضا درست مابین ورودی مسجد گوهر شاد و خیابان تهران انوقت واقع شده بود دیدم
انموقع ها هنوز بافت بومی شهر مشهد مخصوصا حریم حرم امام رضا دست نخورده بود اغلب تهرانیها مخصوصا سربازان مستقر در لشگر 77 خراسان بخصوص انهاییکه تهرانی الاصل بودند اغلب اوقات بیکاری خود را در این قهوه خانه بسر میبردند نه بخاطر کشیدن قلیان و نوشیدن چای بلکه برای دیدن سایر همشهری هایشان
برخورد او بسیار گرم و قیافه اش بسیار دلچسب بود طوریکه پس از یکساعتی همصحبتی انگار که سالهاست همدیگر را می شناسیم
او بچه خیابان شهباز یا همین ( 17 شهریور ) امروز بود و من متعلق به امیریه تهران
دوستی من و او بجهت اشتراکات فرهنگی ای که داشتیم بزودی چنان عمیق شد که اغلب زمانهای بیکاریمان با هم سپری میشد
من و او و دیگر دوستانی که انروزها اغلب با هم بودیم همه هم اهل کتاب و هم اهل شعر و موسیقی بودیم نه اینکه می سرودیم و یا می نواختیم نه
بلکه هم شعر خوب میخواندیم و هم خوب موسیقی را خوب درک میکردیم و خوب می شنیدیم همین خصیصه باعث شده بود که اغلب کسانیکه بنوعی محور دوستی ما می چرخیدند خود بخود ماخوذ باین صفات باشند
از جمله کسانیکه در این گروه بودند شخصی بود بنام حمید جعفری که هم خانه کریم سر پولکی بود بود که گاهی ویالون و یا سنتور میزد نه بصورت حرفه ای بلکه کاملا مبتدی طوریکه وقتی تمرین میکرد صدای همه را در می اورد ، علی رقم تمامی نا هماهنگی ها در نواختن ان سازها من همیشه در مقابل او می نشستم و با شنیدم هارمونی هایی که از زیر دست او بهوا برمیخواست باو میگفتم اینجا را خارج زدی و یا اینجا را باید بیشتر کش بدهی
دوران سربازی همه ما تمام شد و من و مخصوصا کریم تا مرز انتخاب همسر با هم در تماس بودیم تا اینکه او باتفاق همسرش به آلمان مهاجرت کردند و ما نیز در تهران ماندیم و ماندیم و ماندیم تا امروز
ولی هیچگاه خاطرات ان روزهای پر ماجرا و خاطره انگیز از مخیله من خارج نگردید طوریکه وقایع ان دوسال را بقدری برای اطرافیانم تعریف کردم که همه از لحظه لحظه های ان روزها باخبر گردیدند
حدود دو ماه قبل انجنان فکر پیدا کردن کریم در ذهنم ریشه دواند که تصمیم گرفتم پس حدود سی وشش سال سری به گاراژ قدیمی پدرش بزنم و از او پرس و جو کنم که یکباره
پیامی از طریق ( فیس بوک) دریافت کردم که شخصی بنام کریم بدنبال کسی بنام مصطفی باغشاهی میگردد و این همان عیدی بود که امسال دریافت کردم
درست است امروز هر دوی ما دیگر ان جوانهای قدیم نیستیم ولی انچه که در قلب و روح هر دو یمان میخروشد همان عشق به جوان بودن و تکرار آن خاطرات است . بامید دیدار های آینده و نیز ملاقات با سایر عزیزان آن دوران
اما یادی کنم از حمید جعفری یادم می اید حدود ده سالی از ان روزها گذشته بود که شبی در مجلسی که ساز و ضربی هم در ان بود به شخصی برخوردم که سنتور بسیار خوبی مینواخت قیافه ای معمولی و سر کم مویی داشت و در میانه هز اجرا زیر چشم نگاهی گذرا به من می انداخت یکباره در میانه اجرای یکی از اهنگهای قدیمی فکر میکنم ان اهنگ معروف دلکش که میگفت ( بردی از یادم ) یکباره نواختن را متوقف کرد و خطاب به حاضرین گفت همه مرا تشویق میکنید و از واختن ام لذت میبرید راستش دلم نیامد یکی از کسانیکه در این نواختن ها نقش بسیار بسزای داشته به شما معرفی نکنم انگاه از جا بلند شد و بطرف من امد و دست انداخت گردن من و گفت اسمت یادم نمی اید ولی میدانم تو همان کسی هستی که در زمان سربازی در خانه کریم و فرزام مقابل من می نشست و میگفتی بنواز
انجا بود که فهمیدم این شخص همان حمید است
یاد همه ان دوستان بخیر
بیا مستی نکن بنشین
نمی بینی دگر ما را
بیا به استین بزدای
سرشگ اشک هایم را برین پیمانه ها هر شب
من اخر میروم اما
تو با افسوس میبوسی
سرشک اشگهایم را از این
پیمانه ها هرشب
کلون بسته را وا میکنی
اما دگر ما را نمی یابی
بیا مستی نکن بنشین
نمی بینی دگر مارا
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 04:32 نظر دوستان(0)
1388/09/07
داستان غم انگیز گلد کوییست
یادم می اید زمانیکه محصلی خرد بودم آموزگار از ما می پرسید که بچه ها اگر گفتید فرق کشف کردن و اختراع کردن چیست بعد خودش جواب میداد کشف کردن یعنی چیزی هست کسی انرا پیدا اش کند اختراع یعنی چیزی نیست کسی آنرا بوجود آورد .
روزیکه جمیز وات به نیروی عظیم بخار پی برد بی شک او اولین کسی نبود که بخار آب را دیده بود حتی جوشش کتری را ولی حتما او اولین کسی بود که فکر کرد این پدیده میتواند شروع یک انقلاب باشد آنهم از نوع صنعتی اش .
حال میپرسید این مطلب چه ربطی به گلد کوئیست دارد ، عرض میکنم
یک زمانی شرکتهای مضاربه ای مانند سحر و الیکا - جهیزیه سبز - و صد ها شرکت از این نوع در این کشور شروع بکار کردند که یکباره در نیمه های راه هنگامیکه هر کدام از آنها میلیاردها تومن سرمایه مردم را بلعیده بودند یکباره دولت پا پیش گذاشت و صاحبان آن شرکتها را زندان کرد و سرمایه های مردم را به نوعی به نابودی کشاند خوب آنانیکه پولی پیش اینها داشتند که بودند ؟ یک عده آدم عادی با پس انداز هایی یک یا نهایت پنج میلیون تومنی اغلب بازنشسته که برای گذران عمر خود ناچار شده بودند به نوعی با این سپرده گذاری ها کسری های زندگی خودشان را تامین کنند - خوب یک سئوال آیا نمیشد دولت بجای اینکه این شرکتها را یکباره درشان را تخته کند با گذاردن یک هییت مدیره از خود همان سرمایه گذران مدیران آن شرکتها را وادار میکرد تا به کار خود ادامه دهند بشرط آنکه مثلا در طول یک یا دو سال بدهی خود را به سرمایه گذران تصفیه نمایند ؟
حال وضعییت شرکتهای گلد کویست هم شده مانند همان شرکتها
سال 1384 تقریبا آخرین سالی بود که بانکهای خصوصی به سپرده های بلند مدت پنج ساله 24% سود میدادند بعد از آن بانک مرکزی با پایین آوردن سود این بانکها حتی هم سطح کردن آن با سود بانکهای دولتی عده ای از همان افراد را که جهت تامین کسری های معیشتی خود ناچار اندوخته های اندک خود را در آن بانکها سپرده گذاری کرده بودند وادار کرد پولهایشان را بصورت های زیر زمینی در اینگونه شرکتها(گلد کوییست ) سرمایه گذاری کنند البته هنوز عده زیادی که سرمایه هایشان را در بانکه های خصوصی با سود 24% سپرده گذاری کرده اند حدود هشت ماهی دیگر ( پایان تاریخ 5 سال ) وقت دارند که تصمیم بگیرند که میخواهند چه بکنند ولی بهتر است دولت تا آنروز برای این منابع آزاد شده فکری بکند تا آنها نیز مجبور نشوند کاری خلاف مقررات جاری کشور بکنند .
اما بعد
کار در یک موسسه مالی انهم مدت حدود سی و سه سال و نیز کنجکاوی و حس اینکه شاید منهم بتوانی مانند جمیز وات چیزی را کشف کنم که تا امروز کسی انرا نکرده است حقیر را بر آن داشت که بصورت آگاهانه سری به این شرکتها بزنم تا ببینم چگونه میتوانند مرا مجذوب کار خود کنند .
جالب این بود که در اغلب این شرکتها ( گلد کوییست – فارکس – ویکتوری ) عده زیادی جوان را دیدم با انرژی ای تمام نشدنی ، در بعضی از این گروه ها چنان آموزه هایی به این جوانان می اموختند که بی شک در هیچ مدرسه یا دانشگاهی نمیتوان آنرا یافت .
لوح های شکر گزاری بعضی ازآنها که به دیوار نصب کرده و همه روزه قبل از شروع کار در برابر آن می ایستادند و بلند بلند خداوند را میخواندند چنان پر وسعت و گیرا بود که بی اختیار آدم را شیفته اینهمه عشق میکرد .
در بعضی دیگر وصییت نامه حضرت مولی ( علی علیه السلام ) به حضرت ( امام حسن علیه السلام ) را بصورت درسهای روزانه مرور میکردند و الی آخر
با خود فکر میکردم اینهم عشق و انرژی - اینهمه ایمان و انگیزه که دارد صرف پیدا کردن یک عضو جدید و یا فروش یک جنس میشود اگر بصورت درست مدیریت میشد چقدر خوب بود با مدیریت صحیح بر این جوانان چه کارخانه های مرده ای میتوانست بکار بیافتد - و در این روزها که میزان صادرات ما هر سال کم و کمتر از سال قبل میشود از این جوانان چقدر خوب میشد در بازار یابی بین الملل و تبلیغات استفاده کرد .
ولی صد افسوس که بجای همه اینها یکباره می بینیم عده ای در را می گشایند و با فریاد و هیاهو ...................
و فردای انروز در رسانه میشنویم و میخوانیم که چند تن از مدیران و اعضای چند شرکت هرمی را گرفتند و چه وچه یعنی همان داستان غم انگیز گلد کوییست و سحر و الیکا و نابود شدن سرمایه عده ای آنهم بجهت قطع شدن ارتباط آنها با شاخه های بالا دستی و با فرض اینکه مرکز جمع آوری این سرمایه ها در خارج از کشور باشد که هست خوب حال ببیند این بگیر و ببند ها عملا آب به آسیاب که میبرد – خدا میداند
ولی آنچه که برای عده ای مال باخته میماند
نفرتی ایست و نفرینی


پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 06:47 نظر دوستان(1)
1388/03/04
وقتی یک نوشابه میخوریدأ
وقتی یک نوشابه می‌خورید، چه اتفاقی می‌افتد؟

10 دقیقه بعد : 10 قاشق چای‌خوری شکر وارد بدنتان می‌شود. می‌دانید چرا با وجود خوردن این حجم شکر دچار استفراغ نمی‌شوید؟ چون اسید فسفریک، طعم آن را کمی می‌گیرد و شیرینی‌اش را خنثی می‌کند.

20 دقیقه بعد : قند خونتان بالا می‌رود و منجر به ترشح ناگهانی و یک ‌جای انسولین می‌شود. کبدتان شروع می‌کند به تبدیل قند به چربی تا قند خون، بیشتر از این بالا نرود.

40 دقیقه بعد : حالا دیگر جذب کافئین کامل شده؛ مردمک‌های‌ چشمتان گشاد می‌شود، فشار خونتان بالا می‌رود و در پاسخ به این حالت، کبدتان قند را به داخل جریان خون رها می‌کند. گیرنده‌های آدنوزین مغز حالا بلوک می‌شوند تا از احساس خواب‌آلودگی جلوگیری کنند.

45 دقیقه بعد : ترشح دوپامین افزایش پیدا می‌کند و مراکز خاصی در مغز، که حالت سرخوشی ایجاد می‌کنند، تحریک می‌شوند. این همان مکانیسمی است که در مصرف هروئین منجر به ایجاد سرخوشی می‌شود.

60 دقیقه بعد : اسید فسفریک موجود در نوشابه، داخل روده کوچک، به کلسیم، منیزیم و روی می‌چسبد. متابولیسم بدن افزایش پیدا می‌کند. میزان بالای قند خون و شیرین‌کننده‌های مصنوعی، دفع هرچه بیشتر کلسیم را از طریق ادرار باعث می‌شوند.

مدتی بعد : کافئین در نقش یک داروی مدر (ادرارآور) وارد عمل می‌شود. حالا دیگر کلسیم و منیزیم و رویی که قرار بود جذب بدن شود، بیش از پیش از طریق ادرار دفع می‌شود و به همراه آن مقادیر زیادی آب، سدیم و دیگر الکترولیت‌ها نیز از دست می‌رود.

مدتی بعدتر : کم‌کم آن غوغایی که در بدن‌تان ایجاد شده بود فروکش می‌کند و نوبت به افت قند می‌رسد. در این مرحله یا خیلی حساس و تحریک‌پذیر می‌شوید یا خیلی کرخت و بی‌حال. حالا دیگر تمام آن آبی را که از طریق نوشابه وارد بدن خود کرده بودید، دفع کرده‌اید؛ آبی که می‌شد به جای اسید و کافئین و شکر، حاوی مواد مفیدی برای بدن‌تان باشد. تا چند ساعت بعد اثر کافئین هم از بین می‌رود و شما هوس یک نوشابه دیگر می‌کنید.


مضرات نوشابه هاي رژيمي :

در نوشابه هاي رژيمي به جاي شكر از شيرين كننده هاي مصنوعي عمدتاً آسپارتام استفاده ميكنند كه خود اين ماده، اشتهاآور است و مي تواند باعث سردرد، سرگيجه و كاهش حافظه شود. مصرف بيش از اندازه آسپارتام خالي از عارضه نيست. تومور مغزي، نقص عضو جنين و بروز حمله هاي صرع بعضي از اين عوارض هستند.

مصرف مداوم نوشابه به علت بالا بودن اسيد فسفريك آن باعث پوكي استخوان و پوسيدگي دندانها ميشود. همچنين خوردن نوشابه باعث چاقي و افزايش وزن ميشود. همچنين باعث توليد انسولين زياد در بدن ميگردد كه فرد را يك قدم براي ابتلا به ديابت نزديك ميكند. قند موجود در يك بطري نوشابه گازدار برابر با دو بسته شكلات است.

نوشابه ‌خورترین ملت جهان كدامند ؟!

سرانه مصرف نوشابه‌های گازدار در ایران ۴۲ ليتر است. با مقایسه این آمار با آمار دیگر کشورهای جهان به این نتیجه وحشتناک می‌رسیم که ما در سرانه مصرف نوشابه‌هاى گازدار مقام اول را در جهان پیدا کرده‌ایم !!! برای این که بیشتر تعجب كنيد، بد نیست بدانید که :
ميانگين مصرف نوشابه‌هاي گازدار در دنيا براي هر فرد 10 ليتر است.
در بيست سال اخير، مصرف نوشابه هاى گازدار در كشور، نزديك به ۱۵ درصد رشد داشته است.
در طی همين بیست سال، مصرف شير و لبنيات، تنها حدود يك دهم درصد رشد كرده است.
سرانه‌ مصرف لبنيات در ايران كمتر از يك سوم استاندار جهاني است.
طبق آمار، ۹۰ درصد كودكان ۲۴ ماهه تا ۱۲ ساله کشورمان، روزانه حداقل يك بار پفك و نوشابه مصرف كرده‌اند.
25 درصد از كودكان ايرانى به نوعی با سوء تغذيه دست‌ به ‌گریبانند.

پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 15:36 نظر دوستان(0)
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 15:35 نظر دوستان(0)
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 15:33 نظر دوستان(0)
1388/02/30
چه بخوریم و چه نخوریم

زمانیکه به بازدید نمایشگاه کتاب رفته بودم با دیدن ازدهام مردم و سیل عظیم کتابهای گذارده شده در قفسه ها یکباره دچار چنان یاسی شدم که مرا وادر کرد در کناری بنشینم و افسوس ندانستن های خود را بخورم و باین فکر کنم که آیا در باقیمانده عمر آنقدر فرصت پیدا خواهم کرد که چیزی یاد بگیرم . نوشته زیر برداشتی از انبوه ایمیل های دوستان است که بزور میخواهند به ما چیزی بیاموزند و ما ؟
بهتر است بخوانید
********************
غذاهای مفید برای حالاتهای روانی مختلفمان

اغلب ما بعد از یک روز سخت و دشوار، یک وعده غذایی یا میان وعده ای را می خوریم که ما را آرام کند مانند: کلوچه ها، چیپس سیب زمینی، بیسکوئیت و ... .

وقتی جشن می گیریم کیک می خوریم.

وقتی که ناراحت می شویم و می خواهیم خبر بدی را که شنیده ایم به قول معروف راحت هضمش کنیم، بستنی را ترجیح می دهیم.

خوب این چه اشکالی دارد؟

مشکلی که در این جا به وجود می آید این است که به همان سرعتی که مزه این خوراکی ها در دهان شما از بین می رود، اندازه دور کمر تان از بین نخواهد رفت، مخصوصاً اگر آن ها مملو از قند و چربی نیز باشند(مانند کیک شکلاتی).

این گونه خوراکی ها موجب می شوند که سطح قند خون به سرعت بالا رود و برای جبران این حالت در بدن، انسولین به سرعت ترشح شده و در نتیجه قند خون خیلی سریع تر از آن پایین می آید، به همین دلیل است که وقتی شما غذایی را می خورید که شیرین است، بعد از مدت کوتاهی احساس گرسنگی بیشتری می کنید. در واقع شما در یک سیکل معیوب قرار می گیرید.

با این حال تحقیقات علمی نشان می دهد که شما می توانید وضع روحی - روانی خود را با غذاها بهبود ببخشید.

نکات زیر را زمانی که به تجدید قوای ذهنی نیاز دارید، به کار برید:

غمگین هستید؟
غذاهایی را انتخاب نمایید که دارای اسیدهای چرب امگا 3 و ویتامین D زیادی باشند. تحقیقات نشان می دهد که این ها می توانند افسردگی را تخفیف دهند و موجب آرامش فرد شوند.

برای دریافت اسیدهای چرب امگا 3 می توانید تخم بزرک(بذر کتان) و ماهی های چرب مانند قزل آلا را انتخاب نمایید.

از منابع خوب ویتامین D نیز می توان به شیر های غنی شده با این ویتامین و زرده تخم مرغ اشاره کرد. البته نور خورشید نیز منبع خوبی از این ویتامین است.

استرس دارید؟
در جستجوی غذاهایی باشید که غنی از ویتامین های گروه B باشند، تا تولید سرتونین در مغزتان افزایش یابد و در نتیجه آرامش به سراغ شما آمده و راحت شوید.

برای دریافت ویتامین B6 ، بادام، پسته و گردو انتخاب های خوبی هستند.

برای دریافت ویتامین B12، بشقاب تان را پر از قزل آلا یا میگو کنید و یا این که یک کاسه بزرگ ماست کم چرب میل نمایید.

در سختی هستید؟
یک راست بروید سراغ غذاهایی که غنی از ویتامین C هستند. این ویتامین رادیکال های آزاد را کاهش می دهد و سیستم ایمنی شما را تقویت می کند. در واقع این ویتامین یک آنتی اکسیدان فوق العاده است. زغال اخته، کلم بروکلی، فلفل سبز، کیوی، توت فرنگی و گوجه فرنگی گزینه های خوبی برای این ویتامین می باشند.

عصبانی هستید؟
این حالت خود را با پتاسیم از بین ببرید. پتاسیم، الکترولیتی است که به کاهش فشار خون کمک می کند.

موز، آواکادو، ذرت، سیب زمینی و لوبیا سفید از منابع خوب این ماده معدنی می باشند.

بی خوابی به سرتان زده است؟
برای یک خواب عمیق به سمت غذاهای غنی از منیزیم مانند نخود، عدس، جو دو سر، تخم کدو و اسفناج بروید.

این ماده معدنی به آرامش عضلات، رگ های خونی و لوله گوارش کمک می کند تا سطح ماده شیمیایی آرامبخش یعنی همان سرتونین در شما افزایش یابد.

حالا با دقت پیشنهادات غذایی فوق را نگاه کنید و ببینید همه این ها علاوه بر این که نیازهای تغذیه ای شما را به خوبی برآورده می سازند، از افزایش وزن تان نیز جلوگیری می کنند.
پست شده توسط مصطفی باغشاهی در 04:33 نظر دوستان(0)