زندگی برای زندگی

درباره من

---------------------------------------------
نام:
امیر
موقعيت:
یکی از روزهای اسفند 2536 ( اون وقت سال 1355 اینجوری .....
مشاهده جزئيات
پستهاي اخير
---------------------------------------------
هتل جوادنیا
کاش
خودش نبود !
میهمانی
دیگه نمی خوامت تورو
خواب
من و تو
معجزه
---------------------------------------------
لينکهاي دوستان
---------------------------------------------
باشگاه استقلال تهران
اینترنت زیتون
روزنگار
---------------------------------------------
آرشيو مطالب
---------------------------------------------
تعداد بازديدکنندگان: 4702
---------------------------------------------
 
1387/09/28
هتل جوادنیا
روز 5 آبان اولین روز سربازی من بود . اولین روز آموزشی توی پادگان جوادنیا . بعد از خروجی طالقان درست 35 کیلومتر قبل از قزوین . یه پادگان بزرگ که برای رسیدن از در دژبانی تا محل یگان باید 40 دقیقه پیاده روی کرد . روز 26 آذر هم آخرین بار مسیر دور و دراز تا دژبانی رو پایین اومدیم کابوس جوادنیا برای همیشه شد یه خاطره شیرین .
باورش تو روزهای اول سخت بود اما موقع خداحافظی همه چشماشون پر اشک بود حتی فرمانده و معاون عزیزش . ساعت تلخ و شیرین خداحافظی جدا شدن از جایی که 56 روز لحظه به لحظه ازش متنفر بودیم .
برای اینکه خاطرات شیرین و تلخ سربازی برای همیشه جایی ثبت بشه یه وبلاگ جدا براش درست کردم . حتما سر بزنید .
http://www.rouznevesht.com/sarbazi
پست شده توسط امیر در 00:20 نظر دوستان(62)
1387/07/24
کاش
شاید به خیلی چیزها شک داشته باشم اما اگر دوباره به اون روز برگردم بازهم عاشقت میشم.وقتی خنده روی لباتو دیدم و اشتیاق توی چشماتو تو نگاهم حس کردم می دونستم عاشقت شدم و به این زودی ها نمی تونم فراموشت کنم . رویای شیرینی بود ، روزهای پر از شادی و خنده زمانی که با تو بودم انگار من نبودم یا شاید من دیگه ای بودم . آروم تر ، شاد تر و مثبت تر . اگه باز هم ازم بپرسی بازم میگم که عاشقت هستم و دوشت دارم تا آخر دنیا روی ابرا قدم بزنم و نم نم بارون رو روی صورتم حس کنم .دوست دارم دستاتو توی دشتام بگیرم وآروم ستاره هارو بشمرم تا خوابت ببره و بعد چشمای نازت رو که خواب با خودش برده تا سرزمین رویاهاش ببوسم و بهت بگم " شب بخیر عسلم " . راستش همیشه از چیز هایی بیشتر ترسیدم زودتر سراغم اومدن ، میترسیدم که نداشته باشمت و زودتر از چیزی که فکر میکردم از دستت دادم . کاش می شد دنیا رو جوری که دوست داریم نقاشی کنیم اما حیف که دنیا یه نقاشی که خیلی پیشتر ترسیم شده .کاش میشد ....
پست شده توسط امیر در 02:44 نظر دوستان(1)
1387/07/19
خودش نبود !
داشت آب دهنش رو فرو می داد اما انگار که به گلوش چسبیده باشه . به سختی می تونست آب دهنش ور فرو بده . قلبش داشت تند تند میزد ، رنگش کاملا پریده و مثل برف سفید شده بود . از لرزش صداش می شد به اضطراب درونی اش پی برد . معلوم بود که داره با خودش کلنجار میره تا بتونه به خودش مسلط باشه و حرف اش رو بزنه . به آسمون نگاه کرد ، سمت جنوب شرقی کمی بالاتر از افق سه تا ستاره عمود توی امتداد هم صف کشیده بودند و یکی شون یکمی از بقیه پرنورتر بود ، اونی که وسط بود . احساس کرد که چشماش داره خیس میشه ، چند قطره اشک داشت توی چشماش حرکت می کرد . سرش و آورد پایین اما جرات نکرد به چشماش نگاه کنه ، نگاهش رو به زمین دوخت . احساس کرد قلبش از تو ی حنجرش میزنه ، صدای تپش قلبش توی گوشش پژواک غریبی رو ساخته بود . تند تند پلک زد تا اشکش رو بتونه پشت مژه های غمگینش پنهان کنه ، اما هیچ چیز نمیتونست غم اش رو پنهون کنه . از عرق سردی که روی صورتش انعکاس تند نور و ساخته بود می شد به ژرفای اضطراب و غم اش پی برد . سعی کرد لبخند بزنه اما بیشتر به تلخند شبیه بود و بیشتر عصبی اش می کرد . با انگشتاش بازی می کرد ، در خودکار و باز و بسته می کرد . وقتی تنش داشت از این کا ر ها می کرد اما اینبار تکرار پشت سرهم حرکات می گفت که درگیری ذهنی شدیدی داره . احساس یه بند باز رو روی بند داشت ، این طرف سقوط و اون طرف سقوط فقط باید جلو می رفت بی توجه به اطراف ، فقط باید به خودش فکر می کرد . حتی نباید به دست تکون دادن پسر بچه کوچیکی که شلوار کرم با وصله روی زانوش توجه می کرد ، نباید به لبخند دخترک گل سرخ به دست توجه می کرد . همه زیبایی ها براش معنی سقوط رو داشت . به خودش مسلط شد و آروم گفت : " دوستت دارم اما مجبورم ازت بگذرم "
پست شده توسط امیر در 13:45 نظر دوستان(0)
1387/06/29
میهمانی
فکر میکردم اینقدر شعور داشته باشی که بدونی نباید به کسی توهین کنی . نیکی یه فرشته است اما اگر یه عوضی هم بود تو حق نداری به خانم من توهین کنی . بیست سال که هیچ صد سال هم اگر دوست بودیم میزاشتم زیر پا .
صورت بر افروخته ، دهن خشکه سامان نشون از عصبانیت زیادش داشت . اصلا سعی نمی کرد که آروم باشه اما معلوم بود که سعی میکنه همچنان مودب باشه .
سارا خشکش زده بود ، از یک طرف می دونست سامان بی خودی از کوره در نمیره هم اینکه به هرحال علی شوهرش بود و از ایکنه این جوری بهش حمله شده بود ناراحت بود . نه میتونست به سامان چیزی بگه نه روش میشد ساکت باشه . وضع بقیه هم تقریبا همین جوری بود . همه میدونستن سامان اهل جاروجنجال نیست ، البته میدونستن که اگر عصبانی بشه بد میشه . امیرعلی نمی دونست چیکار باید بکنه و طرف کی رو بگیره . از یه طرف میزبان بود از طرفی نمی دونست چیکار باید بکنه . علی تو حالت حق به جانب کاملا قفل شده بود حتی نمی تونست نفس بلند بکشه ، تنها کسی که میدونست این اتفاق چرا شروع شده .
نیکی هرچند که نشون نمی داد اما داشت تو دلش سامان رو تحسین میکرد ، با نگاهش هم داشت به بقیه زن های جمع نگاه می کرد ، نگاهش پر از آرامش و اطمینان بود . بقیه زن ها هم تو دلشون سامان رو تحسین میکردن حتی سارا که بیش از بقیه حس خفگی میکرد.
امیرعلی با تردید سعی کرد با گفتن جملات آروم کننده قضیه رو فیصله بده . به مریم خانمش اشاره کرد که با نیکی صحبت کنه تا موضوع آروم تر بشه ، دوست نداشت تو شبی که میزبان دوستاشه کار به دعوا بکشه .
سامان داشت کتشو می پوشید که بره ، نیکی هم داشت آماده رفتن می شد . امیر علی رفت سمت سامان و آروم باهاش صحبت کرد . سامان آروم تر شد ، جوریکه همه بشنون گفت :" چون تومیگی باشه اما به شرطی که جلو همه از نیکی معذرت بخواد " امیرعلی با سر به علی اشاره کرد که زود باش تمومش کن اما علی با حالت حق به جانبی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:"چرا معذرت بخوام ؟" انگار رو آتیش سامان نفت ریخته باشن از عصبانیت سرخ شد . سامان در حالی که دو سه قدم برگشت تو سالن با صدای بلند اما شمرده گفت : " کاش میفهمیدی ، حداقل بدون که این کارت درست نیست . من به جهنم جای یه دیگه به کسی دیگه نگو " برگشت و جوری شونه های نیکی رو با دستش فشار داد که همه فهمیدن چقدر دوسش داره و بهش افتخار میکنه . نیکی با اینکه سعی میکرد صورتش بی احساس باشه اما از خنده کم رنگش معلوم بود که تو دلش از کاره سامان لذت میبره .
کامران با لحن خاصش اومد وسط تا موضوع رو فیصله بده ، حداقل اینقدری که مهمومنی بهم نخوره . "آقا شما ببخشید ، بزرگواری کنید " لحنش جوری بود که انگار حق به جانب علی بود . سامان آروم گفت:" من کوتاه نمیام چون چند بار هم قبلا بهش گفته بودم ، در ضمن یه جوری حرف میزنی انگار که من مقصرم .اصلا من مقصرم ، من که بد جمع هستم اینم روش دیگم سعی میکنم مزاحم نشم "
شیدا با نگاهی به کامران فهموند که دخالت نکن . آروم سرش رو برد کنار گوش کامران و گفت :" تو که نمی دونی چی گفته چیزی نگو "
سامان کمی رفت سمت در و بدون اینکه روشو برگردونه گفت :" سارا خانم براتون احترام زیادی قایلم اما به علی بفهمونید که این رسمش نیست ، توهین به کسی، مخصوصا به همسر کسی درست نیست . ازش بپرسید اگه چیزیکه درباره نیکی گفت رو کسی درباره شما بگه چه حالی میشه ؟ " این حرف سامان باعث شد که علی گوشاش سرخ بشه با هول گفت :" حرف دهنتوبفهم " این حرف علی باعث شد که فضا یهو سنگین تر بشه همه زل زدن به علی ، حالا همه به سامان حق می دانند که عصبانی باشه . سارا نتونست تحمل کنه کیمیا رو بغل کرد و مانتوشو پوشید و رفت سمت در ، صورتش از خجالت سرخ شده بود . اصلا فکرنمیکرد که علی چنین کاری کرده باشه . امیرعلی دیگه کاری از دستش برنمی اومد . نیکی رفت سمت سارا و ما مهربونی گفت :" سارا جان من علی رو بخشیدم ، شما نرو . شوهرته ما میریم ، نه اصلا ما نمیریم اما این ور میشینیم که مهمونی بهم نخوره و ببین کیمیا داره گریه میکنه " دستشوبرد و کیمیا رو از بغل سارا گرفت ، کیمیا آروم شد . نیکی آروم با خجالت سامان رو بوسیدو گفت : " من ازت خواهش میکنم یه ساعت تحمل کنی ، من قربونت برم " نیکی میدونست که سامان حرفش رو رد نمیکنه . سامان آروم شد رفت جایی که علی رو نبینه نشست . امیرعلی و مریم آروم شدن ، یهو همه سبک شدن . مریم رفت تا یه شربت بیاره که فضا آروم تر بشه .
کامران آروم رفت کنار علی که به پرسه قضیه چی بوده . شاهین و کیا که تا اون موقع آروم بودن داشتن باهم پچ پچ می کردن . رضا رفت سراغ سامان تا آرومش کنه .
سارا اومد سمت نیکی ، نیکی کیمیا رو گذاشته بود زمین . سارا نیکی رو بغل کرد و بغضش ترکید . سعی کرد از نیکی معذرت بخواد اما می دونست بابت چی باید معذرت بخواد . سامان به نیکی اشاره کردکه سارا رو جوری بغل کنه که بقیه نفهمن که چی شده . نیکی آروم سارا رو کشید کنار وآروم گفت :" توچرا عزیزم ، تو که تقصیری نداری . سامان هم یکم تند رفت ، البته کاملا حق داشت اما شایدکمی ملاحظه کار تر می تونست عمل کنه " نیکی وقتی لبخند سامان رودید بیشتر به خودش مسلط شد . حس رضایت تو صورتش قابل تشخیص بود . حس رضایت از رفتار سامان ، حس غرور از اینکه سامان حرفش رو پذیرفته بود .
علی نگاهی به جمع کرد ، کاملا مشخص بود که باخته ، زن ها همه حق رو به سامان داده بودن و داشتن تحسینش می کردن . سرش رو اندخت پایین رفت سمت سامان ، سامان بلند شد رفت سمت علی . علی خشکش زد ، همه منتظر یه برخورد بودن .
سامان رفت جلو تو فاصله یه قدمی یه علی وایستاد ، " نمیخواد معذرت بخوای ، فکر کنم فهمیدی که اشتباه کردی . اگه تند برخورد کردم واسه این بود که دوستمی " امیرعلی داشت با تحسین به سامان نگاه می کرد . علی سامان رو بغل کرد و بوسید ، معذرت خواهی می کرد . سامان علی رو جدا کرد " جلوی سارا اینکارونکن " علی خودشو کشید عقب ، سارا با رضایت نگاهش می کرد ، کیمیا داشت آروم می خندید .

پست شده توسط امیر در 07:01 نظر دوستان(0)
1387/02/22
دیگه نمی خوامت تورو
دیگه نمی خوامت تورو ، حرفی ازم نزن دیگه
همش بهم دروغ میگی ، بهم میگی دوسم داری
همش دروغ ، همش دروغ
بزار برو بزار که راحت بمونم
دروغا تو بلد شدم ، عشقا پر دروغ شدن
برام فرشته بودی تو ، اما الان یه شیطونی
یه شیطونک که با دروغ زندگی مو داده به باد
گذاشتی قلبم بمیره تا که براش گریه کنی ؟
بگی که عاشقم بودی ، حیف نشده بهم بگی
زودتر از اون که تو بخوای می میرم ورها میشم
عشقمومن پس می گیرم به پایه تو نمیمونم
برام بشین تو گریه کن از اولش مرده بودم
بهانه بودم واسه تو ، بگو بازم دروغا تو
من که دیگه نمیشنوم حتی صدای آه تو
پست شده توسط امیر در 08:08 نظر دوستان(2)
1387/02/11
خواب
سرشو چرخوند ، دیوارها تیره و بی روح بودن . جلوتر یه پله بود که با کلی پله مستقیم می رفت پایین ، پایین پله ها جای وضو بود . تردید داشت به پایین یا نه . چند قدم دور خودش چرخید ، زن های زیادی اون جا بودن . تصمیمش روگفت آروم رفت پایین . شیر آب رو که باز کرد تازه یادش افتاد که وضو گرفتن یادش رفته ، چقدر به خودش بابت این موضوع طعنه زد . بقیه رو نگاه کرد و با کلی زحمت وضو گرفت . خنکی آب روی صورتش بهش حس خوبی می داد . پله هارو که شروع به بالا اومدن کرد حس کرد داره به سمت آسمون بالا میره . پله ها طولانی شده بودند ،هرچقدرکه بالا می رفت تموم نمی شدند . وقتی رسید بالا همه چیز دور سرش چرخید ، هیچکس نبود .همه جا خالی بود ، سکوت عجیبی اطرافش روگرفته بود . بی هدف قدم برداشت ، قدم دوم رو برنداشته بود که صدای اذان بلند شد " الله اکبر الله اکبر " انگار خدا داشت با اذان بهش خوشامد می گفت . داشت به سمت محراب می رفت بدون اینکه بدونه . سرشو بگردوند دید پشت سرش مردا دارن میان تو ، مثکه وقت خانما تموم شده بود . نمی تونست برگرده ، مسیرش رو ادامه داد ، کنار منبر خودش روقایم کرد . هیچی سرش نبود ، با لباس عادی بدون حجاب . با نگاه داشت دنبال چیزی می گشت ، مادرش و بقیه رفته بودند بدون اینکه منتظرش بمونن .
" دخترم جا موندی ؟ " سمت صدا بر گشت یه مرد همون کنار نشسته بود ، اما موقع اومدن ندیده بودش . مرد صورت مهربونی داشت ، میانسال بود . " نه آقا ، رفتم وضو بگیرم اما الان مردا اومدن ، خیلی دوست دارم نماز بخونم اما باید برم ... " چشماش داشت از خدا التماس می کرد که بشه " دخترم همینجا رو تو بکن سمت قبله نمازتو بخون کسی باهات کاری نداره " آروم شد ، خیلی دلش می خواست نماز بخونه اونم تواونجا . رو شو به سمت دیوار کرد ، نماز یادش رفته بود . با خجالت روشو کرد سمت پیرمرد و با خجالت خواست بپرسه " دخترم مهم نیست ، هر جوری میتونی بخون " تعجب کرد مرد از کجا سوالش رو فهمیده بود ؟ پیر مرد یه کتاب کوچیک قهوه ای دستش بود ، کتابو بهش داد . کتاب براش آشنا بود ؛ شبیه یه قرآن که از کسی گرفته بود . روشو بر گردوند سمت دیوار یادش اومد که باید " الله اکبر "بگه دستاشو آورد بالا وقتی دستاشوآورد پایین حس کرد دیگه رو زمین نیست حس کرد داره میره بالا ...
از خواب بیدار شد . خواب عجیبی بود ، کلی فکر کرد تا معنی شو بفهمه اما فکرش به جایی نرسید . فکر کرد شاید اون بدونه ، گوشی رو برداشت و بهش زنگ زد " ببین من یه خواب دیدم " حس کرد پسر جا خورده ، صدای پسرچیزی رو بهش میخواست بگه اما چی ؟ خوابشو تعریف کرد بی کم و کاست . پسر گفت نمی تونه تعبیرخوابشو بگه ، نمی تونست بفهمه چرا . اصرار کرد تا بهش بگه حس می کرد پسر میدونه . پسر با اکراه شروع کرد به گفتن . " من تو خوابت بودم نمی تونم بقیه شوبگم ، شاید بعد گفتم برات " پسر براش گفت که باید یه تصمیم بگیره ، یه تصمیم برای تغییر زندگی که باعث میشه خوانواده اش ازش دور بشن اما این تصمیم برای رفتن به سمت خداست ، پسر گیج حرف می زد ، مهم نیست چه شکلی اما باید بره سمت خدا . خدا صداش کرده بود ، همه مشکلاتش با اینکار تموم میشن . خدا بهش گفته بوده که آرامش فقط با رو کردن بهش ، بهش می رسه . پسر بهم ریخته حرف می زد ، گاهی گنگ وگاهی بی ربط . حس کرد این پسر نیست که داره حرف میزنه ، حس کرد داره حرفهای کسی دیگه رو میشنوه .
پسر همه چیز روبراش گفت اما همش با تردید حرف میزد داشت چیزی رو بین کلمات قایم میکرد . قانع شده بود فهمیده بود که خوابش چه تعبیری داره اما هنوز نمی دونست پیرمرد کی بود . پسر بهش گفت اون کتاب ، قرآنی بود که بهش قبلا هدیه داده بود . بهش گفت تو خوابش بود واسه همین بعضی چیز هارو نمی تونه بگه . منظورش رو نفهمید اما قانع شد .
پسرپشت تلفن چشماش خیس بود ، قبل از اینکه براش خواب روبگه لحظه لحظه خواب رو می دونست. همون موقع که دختر داشت خواب رو می دید اون داشت براش دعا می کرد ، براش عجیب بود ، تنش داشت می لرزید این خوابو پسر هم دیده بود اما یه فرق داشت ، توخواب پسر پیرمردی نبود . توخواب پسر ، پسر جای مرد نشسته بود .

پست شده توسط امیر در 12:21 نظر دوستان(1)